
شنبه,17 آبان 1389 ساعت 07:09:47
تعداد بازديد(584)
گفته اند که یکی از دزدان ماوراءالنهر که در سرقت سرآمد دزدان عهد خویش بود، گذارش به شهر نیشابور افتاد و مایل شد که در آن شهر مال و منالی به دست آورد. با جستجویی که کرد محل خزانه امیر را شناخت، سپس چاره اندیشی کرد، تا توانست نقبی بکند که به خزانه امیر مرتبط بود.
شبانگاه از آن طریق وارد خزانه شد و در تاریکی شب شیئی را دید که برق می زند و روشن است، فکر کرد که شاید گوهر شب چراغ باشد که قیمتی است و هرچه آن را دست زد و لمس کرد، چیزی نفهمید. حیران شد که واقعا آن چیست؟ زبان بر روی شیء قرار داد و چشید، فهمید که نمک است.
پس آنگاه هر چه را که برداشته بود بر جایش گذاشت و هیچ چیز نگرفت و رفت.
روز بعد امیر را آگاه کردند که جماعتی از دزدان نقب زده اند و به جایگاه زر رسیده اند ولی چیزی را سرقت نکرده و رفته اند.
امیر سخت متحیر شد که چطور نقب زده اند و به زر رسیده اند ولی از آن چیزی نبرده اند.
امیر دستور داد که ندا کنند که چگونه دزد خود را به زر رسانده و از آن هیچ نبرده و هرکس صادقان اقرار کند، از خشم و غضب امیر در امان باشد.
چون منادی ندا داد، روز دیگر جوانی به نزد امیر آمد، وقتی از او سوال شد، در جواب گفت: " گمان بردم که آن چیز گوهر شب چراغ است. ولی وقتی بر آن زبان نهادم و چشیدم بر من معلوم گشت که نمک بوده است. چون نمک چشیده بودم گزاردن حق ان در مذهب مردی و مروت واجب بود.
پس به قلیل و کثیر تعلق نیافتم و از سر آن در گذشتم. امیر چون سخن وی را شنید او را تحسین کرد و فرماندهی سپاه سالاری به وی داد و آن مرد نیز دزدی را رها کرد و از عرفای بزرگ نیشابور شد.